
وقتی که فکر می کنم
می بینم
با این قافیه های ناجور هم زندگی وزن می گیرد
گاهی با یک بلیط باطله
به سفرهای دور می روند
اما بلیط زنده تو
برگشت می خورد.
خواستی غروب را به خانه بیاوری
و قصه اندوه را
بی هیچ قبیله ای
در آسمان کوتاه اتاقت
پرواز کنی
شاید این اتاق برای ساحل غم های تو
کوچک بود
یا رد پای تو در شن ها محو نمی شد
همیشه قبل از رفتن
صدای زنجیرهای خداحافظی
بلند می شود
با این که از ماندن سیر شده ای
عزیزانت گرسنه می آیند
و تو را می بویند
با ین که چمدانت را بسته ای
و بتی از خدا برای تنهایی من
کادو گرفته ای
باز هم نمی روی !
اما هراسناکم ...
نکند دوباره اندهگین شوم
تا حادثه غافلگیرت کند
و انگشت حیرت
اشک خدا را بر گونه هایم
بیفشاند.
عاقبت برای جشن شدنت
به خدا دعوت نامه ای می فرستم
اما
ای دریغ !
باز هم
خدا
پیش از ما
بساط سور بر پا کرده بود.
مگر معجزه ای
مرا و ترا
آرام کند
در این آدینه موعود
هزار لحظه سرشار از انتظار
آمد و مرد
هزار آرزوی کوچک و کودکانه
گل قاصدک هم دروغ می گفت
غبار انتهای جاده
سواری نبود ...
اگر قصه ات به دست من تمام می شد
نقشی می زدم از آبی دریاها
و آسمان کویر
تا پاهایت سست
و چشمانت تا جاودان بر پرده نقاشی
خیره شوند
مهرشهر آرام
حکایت بارانی بی امان است
این گونه که
من دوستت می دارم
شوریده وار و پریشان باریدن
بر خزه ها و خیزاب ها
به بی راهه و راه ها تاختن
بی تاب، بی قرار
دریایی جستن
و به سنگچین ِ باغ ِ بسته دری سرنهادن
و تو را به یاد آوردن
چون خونی در دل
که همواره فراموش می شود
حکایت بارانی بی قرار است
این گونه که
من دوستت می دارم.
شمس لنگرودی
از کتاب: "نت هایی برای بلبل چوبی"

از این فصل تنهایی
از سنگی که دل تو
هم دل مرا شکست
از شبی که نوبت عصیان من و ناز تو بود
بیزارم ...
بیزارم ...
من به پای تو اشک ها ریختم
- آبی بدرقه ی راهت -
باز نگشتی اما ...
در این سال نبودن ها
چقدر دعا کردی ؟
که آرزویت برآورده شد
خواستی خدایی باشی
ناگزیر تنها ماندیم .
باران
مهر شهر آرام
۸۷/۳/۳۱

نگاه کن به این درخت پیر
هزار ساله است و باز
بر به شاخه های خشک و خسته اش
هنوز برگ برگ
جوانه می زند
ببین بر اندام سخت او
به دشنه دست دوستان ما
به رسم یادبود ماندگار
از سرور و جشن ما
چقدر زخم نشسته است
بیا ببین !
هنوز هم به سوی آسمان
سلام و عطر و مهر روانه کرده است.
حال
چگونه تو
ز رنج و درد و عمر آزگار
گلایه می کنی؟
بیا کمی از این درخت پیر
پند بگیر
اندکی
جوانه باش !!!
۸۷/۲/۲۴
باران
مهر شهر آرام

آیا همین که پدرم می خندد،
به سیگارش پکی می زند و
از قدیم ها می گوید
آیا همین که خانه مان بوی کهنگی
و تاریخ می دهد
آیا همین که مادرم می گوید
همه کارها دست خداست
و با یک سبد
پر از گیلاس می آید
آیا همین که شعرها ساده شدند و
زندگی مان یکرنگ تر
دلیلی بر روزگار خوش این قبیله نیست؟

زندگی بر لبه ی قاب خاطره ها نشسته بود
در کوچکترین اتاق خانه ی پدری ام
که راحت گرم می شد
و دلمان را به یک تلویزیون چهارده اینچ سیاه و سفید خوش می کرد
سکه های پنج تومانی در دستان پدر نشان مهربانی بودند
و مدال خوشبختی کودکانه ی ما
که بی مهابا خرج می شد
نه خیال آرامش شعری بود
و نه امید غمبار نانی
زندگی ، زندگی بود
مادرم کمتر نذر می کرد
و چشمانش خشک بود
خبری از باد نبود
دنیای کوچک خوشبختی در عکس کودکانه ام ماند
و من غربتی آواره ای شدم
که با باد می رفت.
باران
مهر شهر آرام
۸۷/۳/۱۸
محال اگر نباشد
ممکن هم نیست
در این میانه
تلالویی است
نامش امید
هر روز صبح
با نگاهی منتظر بیدار می شوم
و با قطره های اشک چشمان خسته ام
به خواب می روم
در این میانه
چند روزی هم متولد می شوم.
باران
مهر شهر آرام

بی خود بهانه مگیر
دیگر آمده ای
بنشین و زندگی کن
ما هم به احترام آمدنت جشن می گیریم
شاید عاشق هم شده باشی !!!
باران

یک سایه ابر
در آسمان دلم
جای خوش کرده
نه خیال رفتنی
نه تاب باریدنی
همچون بغضی در گلو
جای خوش کرده
این کوله بار غم آلود انتظار
عمری است بر دوش ما
جای خوش کرده
وین راه دراز و عبوس پیچ در پیچ
به روی زانوان نا توان ما
جای خوش کرده
این وعده های بی نصیب
که روزی عشقت فرا خواهد رسید
بر زبان دوستان ما
جای خوش کرده
بر نگاه پرسنده ی ما
که شاید این همان عشق است
که می گویند
جای خوش کرده
با این همه هنوز هم
لکه ی مهری
به امید بر دل ما
جای خوش کرده
وین پیراهن خاکی ما
بر تلاشی بی وقفه
جای خوش کرده
آن دعای شبانگاه نیز
بر کلید رحمت خداوندی
جای خوش کرده
با این همه جای خوش کردن
حال ما نیز چند روزی است
بر نقاب شادی
جای خوش کرده.

پیر مرد تسبیح ات را تند تر تکان بده !
حوصله ی دعای این حاجت سر رفته است
دیگر تکلیف این نذرهای مادرانه را
با ریش سپیدت روشن کن !
باران
۸۷/۲/۲۵